The Pursuit of anonymity

همگرایی تناقضات

لحظه‌ها می‌گذرد

امروز توی اون لحظه‌هایی که بارون به شکل عجیبی از دوطرف می‌بارید و قطره‌های بارون قبل از رسیدن به زمین به هم برخورد می‌کردند و صدای کرکننده بارون لحظه‌های نابی رو ساخته بود، بعضی‌ها گوشی‌هاشونو در آورده بودن تا این لحظه‌های ناب رو ثبت کنن تا هر وقت دوباره این لحظه‌ها رو میبینن یا اینو به دیگران نشون میدن اون لحظه‌ها دوباره تکرار بشه و اون حس خوب رو دوباره بدست بیارن. اما حواسشون نیست با این کار از خود اون لحظه غافل شدن و دارن اون لحظه رو از دست میدن و اون لحظه اصل رو به لحظه‌های تقلبی و فیک فردا میبرن تا با اون لحظه فیک دلشونو شاد کنن. حواسشون نیست که حس‌ها منتقل نمیشن چون لحظه‌ها هیچوقت منتقل نمیشن. اگه میتونست منتقل بشه که ما یه لحظه خوب و ناب رو میگرفتیم و به همه لحظات منتقل میکردیم یا یه حس خوب رو به همه منتقل میکردیم اما نمیشه. اگه میشد که دیگه بعضی از لحظه‌ها ناب نبودن و بعضی از حس‌ها خاص نمیموندن. این بزرگترین اشتباه ماست. چون وقتی لحظه خوبی داریم از ترس از دست رفتنش سریع میخوایم ثبتش کنیم. یا توی ای کاش های فرضی لحظه رو از دست میدیم. وقتی به خودمون میایم میبینیم لحظه رفته ولی ما ازش استفاده نکردیم. مگه چقدر این لحظه میمونه؟ مگه چند بار توی سال یا چند دقیقه کلاً تو کل عمرشون با چنین لحظه‌ای مواجهن؟ ده دقیقه بیشتره؟

چقدر جالب بود وقتی درخواست ازدواج خارجی ها رو توی یوتیوب میدیدم. یه مرده که میخواست درخواست ازدواج کنه کلی برنامه چید و جلوی هزار نفر از خانم خواستگاری کرد. خانم خوشحال میشه و کلی لذت میبره اما یه آقای دیگه همون درخواست ازدواج رو توی خونه از یه خانم میکنه و ایشون بی نهایت خوشحال میشه. حتی بیشتر از اون خانم قبلی. چرا؟ چون ایشون عامل به وجود اومدن اون لحظه رو میبینه و از اون لحظه بی نهایت استفاده میکنه. درگیر حواشی نمیشه که بگه چرا با لباس توی خونه اینکار رو کردی یا بیاد ثبتش کنه. چون میدونه باید از ثانیه به ثانیه‌ش فقط استفاده کنه و موقع ثبت ثانیه دوم ممکنه ثانیه پنجم رو از دست بده و اگه از دستش بده دیگه هیچوقت برنمیگرده. چون میدونه این حس‌ها هیچوقت منتقل نمیشن و حتی جسم و یا زبان هم نمیتونه توی این حس خوب همراهیش کنه. برای همین فقط جیغ میزنه و لذت میبره. توی این فکر نیست که ممکنه از دست بره و دیگه تکرار نشه برای همین فقط لذت میبره.

آواز دهل شنیدن از دور ...

حرف دوستم را هیچوقت نمی‌فهمیدم وقتی میگفت زندگی چیز باارزشی‌ست. این حرف برای کسی که شب قبلش را تا صبح با یکی از انتقادی‌ترین آهنگ های راک گذرانده باشد نه تنها قابل فهم نیست بلکه یک کمی خنده دار هم هست. مخصوصاً اگر آن خنده تمسخرآمیز قسمت اول آهنگ ،که مفهوم کل آهنگ روی آن است، اثرش را روی فرد گذاشته باشد. اصلاً قانع نشدم تا وقتی که گفت:«میدانی چرا فکر میکنی زنده بودن و نبودن برایت فرق نمیکند؟ میدانی چرا اهمیت زندگی را نمیفهمی؟ چون هیچوقت زندگیت به سمت مرگ پیش نرفته. هیچ وقت نشده به مرگ اینقدر نزدیک شده باشی که زندگی را بفهمی. تو تصور درستی از مرگ نداری و میتوانم بگویم اصلاً هیچ تصوری از مرگ نداری و فقط فکر میکنی آن را میفهمی و چون مرگ را نفهمیدی ارزش زندگی را نمیفهمی. من به مرگ نزدیک شدم و دقیقاً میفهمم زندگی چیست و اینکه لطفی بوده که ما زنده‌ایم.»

پ.ن: مادرم ساعت دو اومد اتاقم و نگران بود و میگفت خواب بد دربارت دیدم. صدقه گذاشتم. تو هم حمد و توحید بخون. اینقدر ترسیده بود که من هم ترسیدم. واقعاً ترسیدم. هر دفعه که به مرگ فکر میکردم اصلاً ترسناک نبود اما امشب خیلی ترسناک شده. آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

هنوزم بیداره و نگران و هر چند دقیقه میاد بهم سر میزنه. مادر بودن خیلی سخته.

بی‌هویتی(2)

از سال اول دانشگاه وقتی وارد زندگی خصوصیشون شدم تناقضاتی دیدم. برای همین سعی کردم بهشون بفهمونم که اینکاراشون اشتباهه ولی خب اصلاً حرف همدیگرو نمی‌فهمیدیم. دلیلشم واضحه، دنیای کسایی که کتاب‌های سیاسی- مذهبی میخونن با دنیای کسی که ته کتابای خفنش نادر ابراهیمی و صادق هدایته خیلی خیلی فرق میکنه. درسته من قدرت مقابله باهاشون رو نداشتم و اصلاً استدلال و نقد بلد نیستم ولی فکر کنم تو اون کتابا باید از حداقل اخلاق چیزی گفته شده باشه و اگه هم نشده به اندازه پشیزی برام ارزش ندارن. بعد از یه سال زندگی و عوض شدن دیدم نسبت به بت های ساختگیم از پیششون رفتم اما به مرور این تغییر دید باعث شد یه قسمت شخصیتم کاملاً فرو بریزه و حس پوچی بهم دست بده. کم‌کم همه کارهای زندگیمو پوچ دیدم. به مرور زمان بقیه شخصیت ها هم برام بی‌ارزش شدن و از وجودم حذف شدن و همچنان با گذر زمان شخصیت تقلیدیم بیشتر و بیشتر فرو میریزه اما خب طبق عادت هنوزم که شخصیتم بیشتر فرو میریزه دنبال شخصیت جدید نیستم و بیشتر میخوام از یه شخصیت برای ساختن شخصیتم کمک بگیرم اما خب با اینکه صدبار شکست خوردم و می‌خورم اما بازم دارم همین کار رو میکنم. امروز وقتی داشتم تصمیم میگرفتم که یکی از الگوها و افراد تاثیرگذار رو از زندگیمو اون قسمت از شخصیتم حذف کنم یا نه به این فکر کردم که چقدر این بی شخصیتی نمود بیرونی بدی برام بوجود آورده و چقدر آدم بی هویتی شدم. به مرور زمان هویتم هم برام بی ارزش شده و این اصلاً حس خوبی نداره. وقتی هویتت روی هواست تقریباً آزاد و رهایی و دیگه خودت هم برای خودت ارزشی نداری.دیگه نه تیپ ظاهریت برات مهمه و نه حرفایی که درباره خودت باهات میزنن و اصلاً هیچ چیزی درباره خودت مهم نیست. هیچ چیز. اینقدر بی ارزش میشی که وقتی یکی بهت توهین میکنه و مثلاً میگه تو خیلی احمقی به توهینش جواب نمیدی. چون توی دلت یه لحظه حس میکنی شاید راست میگه. شاید واقعاً احمق باشم. برای همین تا چند مدت ذهنت درگیر میشه که حرفش درست بوده یا نه و یا موقعی که حرف میزنی یا کاری میکنی به این فکر میکنی نکنه از حرفت یا عملت بعداً پشیمون بشی کما اینکه میشی. اینقدر بی ارزش میشی که حتی نمیتونی به خودت اعتماد کنی.

این شخصیت هم خط میخوره و از زندگیم کنار میره. من مطمئنم چیزی از اون کم نمیشه. چون براش فرقی نمیکنه الگوی مثلاً 2 میلیون نفر باشه یا  1999999 نفر. اما یه شخصیت دیگه هم رو به فروپاشیه اما بنظرم می‌ارزه. آدم بعضی‌ از اصول اولیه انسانیت رو که خودش تعریف کرده رو باید رعایت کنه. حتی به قیمت از فروپاشی یه قسمت از شخصیتش. حتی به قیمت از دست دادن خودش. مهم نیست که چیزی ازت مونده یا نه. هویتی مونده یا نه. مهم اینه اون اصول همیشه باید حفظ بشه.

بی هویتی(1)

بعضی وقتا بحث سر کامل شدن شخصیت نیست بحث سر پیدا کردن شخصیته. نمیدونم چرا از بچگی وقتی کم کاری میکردم سریعاً برادرامو سرم می‌کوبیدن. اگه درس نمیخوندم میگفتن چرا مثل برادرات درس نمیخونی؟ اگه تو کار خونه کمک نمیکردم میگفتن چرا مثل برادرات کمک نمیکنی؟ این فقط مادرم نبود که دوست داشت مثل اونا باشم بلکه انتظار پدرم هم بود منتها با این تفاوت که هیچوقت نگفت اما همیشه از رفتاراش معلوم بود. برای همین منو دقیقاً توی مسیری که اونا رفتن قرار دادن. یعنی همون کلاسایی رو میرفتم که اونا میرفتن یا همون مدرسه‌ای میرفتم که اونا میرفتن. یادمه یه بار بر اثر یه اشتباه توی سال چهارم دبستان فقط ریاضی رو بیست نشدم (فکر کنم 19.5 شدم) و همین باعث شد معدلم بیست نشه و من چقدر ترسیدم از اینکه خانوادم بهم چیزی بگن. با اینکه توی اون کلاس سی نفری معدل سوم شدم اما خب میترسیدم چون برادرام توی سال چهارم معدلشون بیست بود. اون روز رو خوب به یاد دارم که چقدر میترسیدم و لحظه ورود پدرم و رفتارهای تحقیرآمیزی که از صدتا فحش هم بدتر بود و چقدر دوست داشتم که جای برادرام میبودم و از همون موقع برادرام برام شده بودن یه آرمان، یه هدف. نه فقط توی درس و یا کلاس‌های دیگه بلکه توی همه‌یِ همه زندگی. شاید خنده دار باشه اما گاهی نوع راه رفتن و خوابیدنشون رو هم تقلید میکردم و در انتظار یک، شدن بودم. شاید اگه اون موقع میپرسیدن بزرگترین آرزوت چیه میگفتم اینه که مثل داداشام باشم و اگه امکانش بود که خودِ خودشون بشم، قطعاً میشدم. این قضیه وقتی اوج میگیره که من وارد راهنمایی و دبیرستان میشم و چون معلم‌های اون مدارس کمتر تغییر میکنن با ورودم، من رو میشناسن و چون برادرام این مراحل رو با موفقیت بالا طی کردن اعتبار من هم توی مدرسه بالا رفت و اگه کسی منو بجا نمیاورد با معرفی نسبت برادرام با خودم اعتبار میگرفتم. فکر کنم توی اون دوران بود که عملاً شخصیتم وابسته شد و دیگه شخصیت مستقلی نداشتم. یعنی وقتی دبیری میخواست منو بشناسه با اونا میشناخت. اگه میخواست مورد ارزیابی و قضاوت قرار بده با اونا قرار میداد و دبیرا انتظاری غیر از اونا شدن ازم نداشتن و اگه توی یه امتحان ضعیف بودم تعجب میکردن. درسته توی دوران دبیرستان قسمت اعظمی از شخصیتم وابسته به برادرام بود اما قسمت های دیگه شخصیتم وابسته به خیلی های دیگه بود. مثلاً فلان بازیگر برام خیلی جذاب بود و الگوم میشد توی تشکیل شخصیت یا فلان دبیر و ... یعنی شخصیت(و در نمود بیرونی، هویت) من از مجموعه ای از شخصیت افراد دیگه شکل میگرفت و میشه گفت کاملاً تقلیدی بود.تا اینکه....

لحظه نوشت

داشتم تلویزیون میدیدم صداش کم بود خواستم صداشو زیاد کنم دیدم نمیشه. دلیلشم ضعیف بودن باتریه که باید عوض کنم و حوصلشو ندارم برای همین مثل همیشه حرکت ابداعی مختص ایرانی‌ها رو اجرا کردم و یکی زدم توی سرش تا دوباره کار کنه اما با فشار دادن دکمه ولوم تلویزیون خاموش شد. روشنش کردم و دوباره دکمه رو فشار دادم دیدم بازم خاموش شد. باز روشنش کردم ایندفعه یکو زدم دیدم خاموش شد. دو رو زدم خاموش شد. سه رو زدم... کلاً همه دکمه ها فقط تلویزیون رو خاموش روشن میکردن. تعجب کردم، خندیدم و گفتم احتمالاً قهر کرده برای همین کنترلو گذاشتم گوشه نازش کردم بعد از چند دقیقه دوباره برداشتمش دیدم همه دکمه ها کا رمیکرد بجز دکمه ولوم کار میکنه. خب این پدیده دقیقاً با کدوم منطق رخ داده؟ با منطق اینکه اینجا ایران است و هر غیرممکنی ممکنه؟ یا منطق اینکه ما ایرانی‌ایم و اینقدر کارای عجیب و غریب میکنیم که مرز منطق رو درنوردیده میشه؟

خیال خام

وقتی در یک صحنه مبارزه‌ای و حریف پیوسته حمله میکند گارد را میبندی و در برابر حریف مقاومت میکنی. در آن شرایط انتظار هر ضربه‌ای را داری و هیچ ضربه‌ای برایت غیرقابل تصور نیست حتی اگر ضربه تمام کننده باشد. شاید شکست بخوری اما پا میشوی و دوباره شروع میکنی چون انتظار شکست را داشته‌ای و اگر همچنان مقاومت کردی ترس‌های کاذبت میریزد اما ترست از حریف کم نمیشود و باز هم گارد را بسته نگه میداری. اما زمانیکه حریف عقب نشسته، شاید توی ذهنت این موضوع بچرخد که حریف بخاطر ضعیف‌بودنش عقب نشسته و این باعث میشود دچار غرور کاذب بشوی و خود را قوی‌تر فرض کنی، گارد را باز میکنی و به گمان اینکه حریف را لت و پار میکنی خودت با پای خودت به سمت حریف میروی اما غافل از اینکه قبل از هر حرکت جوری میخوری که دیگر نمیتوانی بلند شوی و صدای شکسته شدنت همه جا میپیچد. عموماً شکستهای غیرقابل جبران برای آدمهای با اعتماد‌به‌نفس کاذب و غرور بالاست که مسیر این شکست قدم به قدم با گمان پیروزی توسط خود این افراد طی میشود. مثال بارزش غرق شدگان دریاهاست. چه کسانی در دریا غرق میشوند؟ آنهایی که از آب میترسند یا آنهایی که چندین متر جلوتر از بقیه شنا میکنند و فکر میکنند خیلی شنا بلدند؟ و چه کسی آنها را به سمت غرق شدن پیش میبرد؟ کسی جز خودشان؟

و مثال بارزترش انقلاب‌هاست.

پ.ن: ضربه‌های پی‌درپی‌ای که میخورم و میخوریم

شمال یعنی...

چقدر تعریف من با دوستانم از شمال متفاوت است.شمال دوستان یعنی خانه‌های ویلای و یا جنگلی و شاد بودن مردم به مثل سریال پایتخت و باران‌های لذتبخش و تفریحات هر روزه در جنگل و دریا.

از نظر من شمال یعنی شادی دیدن هر روزه قله دماوند از داخل خانه، کنجکاوی و کاوشگری در دل جنگل مرموز در یک روز بارانی. اینکه هر چه بیشتر جلو میروی بیشتر میخواهی جلو بروی و حس میکنی بالاخره به جایی میرسی و چیزی میبینی که دیگران ندیده‌اند. یعنی تماشای دریای طوفانی در یک غروب جمعه دل‌انگیز و خاطره سازی با دکلمه شعر «پشت دریا شهریست» که همیشه همراهت هست تا زمانی که تو نباشی. شمال یعنی غم شب بودن تمام روز و ابرهایی که دو هفته مهمانند. یعنی ورق زدن آخرین صفحات رمان منِ او در دل یکی از روزهای تاریک پاییزی در تنهایی خانه و فرو رفتن در شوک و بروز حس غم‌انگیز عجیب همراه با بغضی که قرار نیست بشکند و نگاه به آسمان تیره‌ای که غم را بیشتر و بیشتر می‌کند. شمال یعنی تاریک کردن یک شهر در دل روشنایی آسمان با برق‌های قدرتمند. البته اینها بیشتر توهم است تا واقعیت چرا که سال‌هاست قله دماوند در بین ساختمان‌های بلند دیگر دیده نمیشود و حتی خاطره آن هم از ذهنم پاک شده. کنجکاوی هنوز هم میتواند باشد اما مسیر آن جنگل بدلیل گسترش راه‌ها خراب شده و تو نگرانی که خانه‌ها به این قسمت از جنگل نرسد و کل خاطرات کودکیت را از بین نبرد. دریا هست و هنوز هم میتوان خاطره سازی کرد اما هنوز شک دارم سه سال است که دریا را ندیده‌ام یا پنج سال. تکنولوژی هم پیشرفت کرده و موقع طوفان‌های سنگین دیگر برق قطع نمیشود ولی انصافاً هنوز هم روزهای تاریک و رمان هست. همین امروز هوای صبح و ظهر و غروب به یک میزان تاریک و دلگیر بود و رمان در دستم و به این فکر میکردم که تمام این لحظات در حال فراموشی‌ست و اگر برای نگه داشتنشان تلاش نکنم بعدها باید پشت زمان‌ها دنبالشان بگردم.

شمال یعنی خاطرات در حال از فراموشی و زندگی در شمال یعنی فراموشی و مبارزه با این فراموشی

پ.ن: اولی تعریف شمال از بیرون. دومی شمال از درون.

پ.ن2: خانه های ویلایی و جنگلی؟ ما که اینجا همش آپارتمان میبینیم.

پ.ن3: من مطمئنم اگر دو هفته پاییز شمال بمونن افسردگی میگیرن. بارون داره اما میتونن دو هفته بارون رو با اون هوای تاریک تحمل کنن؟

روزنوشت

امروز ظهر که شروع کردم، فکر میکردم تا شب تموم میشه. اولش خیلی لذتبخش بود. هم خوب گوش میدادم هم سریع تایپ میکردم و کلی هم مطلب دستم اومد اما به مرور زمان که به غروب نزدیکتر میشدم تمرکزم کمتر میشد و استرس و نگرانیم بیشتر و هرچقدر هم نگرانیم بیشتر بشه توهماتم ذهنیم بیشتر میشه و کار بجایی میرسه که دیگه ذهنم دچار یک تضاد سنگین میشه. زمان سپری میشد و یک لحظه به خودم اومدم و با این صحنه مواجه شدم که دستم بصورت خودکار داره یه چیزایی رو تایپ میکنه که اصلاً نمیفهمم چی هست و ذهنم کاملاً یه جای دیگست و اینکه باید همین روند تا حداقل 20 ساعت پیش بره روحیمو از بین برد و صبر و تحملم به پایان رسید. جدیداً خیلی راحت صبر و تحملم به پایان میرسه. من دیگه نمیتونم مثل قبل بیست و چهار ساعت رو بیدار بمونم و کارهایی که بهشون علاقه ندارم رو انجام بدم چون دیگه نمیتونم فشار روحی این کارها رو تحمل کنم. با اینکه قبلاً برام راحت‌تر بود و به راحتی تمام شب رو بیدار میموندم تا تایپ کنم و یا درس بخونم اما دیگه نمیتونم. حتی فکر اینکه اینکارها رو میکردم هم اذیتم میکنه. برای همین از زیرکار در میرم و کمتر درس میخونم و مسئولیت‌پذیریم رو به صفر میل میکنه و این یعنی زندگی سخت‌تر و بی‌معناتر و خطرناک‌تر برای خودم و جامعه. حالا چطور از زیر بار مسئولیت‌ها در میرم؟ با دروغ. دروغ همون چیزیه که کارمو اینجور جاها بدرد میخوره و بجای دو ساعت بحث بیهوده به راحتی کار رو جلو میبره. ولی همین دروغی که من کلی طرفدارشم و همه جا میگم بد نیست و جاهایی لازمه درسته در کوتاه مدت به نفعمه ولی در بلندمدت داره ضربه سختی میزنه و وسیله‌ای شده برای سخت تر و بی معناتر کردن زندگی.

پ.ن : یادمه یه بار تو کلاس در یک بحثی به استاد گفتم:«دروغ همیشه بد نیست و کسایی که میگن بده دارن در لحظه دروغ میگن چون اگه بد بود هیچ وقت ازش استفاده نمیکردن. کسی که از دروغ استفاده میکنه یعنی قبولش داره و فکر میکنه خوبه. حالا چقدر از افراد دروغ نمیگن؟» استاد تعجب کرد و جوابی نداشت که اونجا بگه و جوابشو بعداً توی نمره‌های پایان‌ترم داد. فکر کنم کلی با خودش حال کرد.

پ.ن 2 : یکی از دوستام میگفت اگه زود ازدواج نکنی انگیزت کمتر و کمتر میشه و مسئولیت‌پذیریت هم خیلی کم میشه!!! درس عبرت رو هم داداشم معرفی کرد تا متنبه بشم!!! یکی نیست بگه سرور،قربان درسته اونی که شخصیتش رو داری اینجور مورد عنایت قرار میدی و خورد و خاک شیرش میکنی خودم نیستم اما برادرم که هست. یه نسبت کوچیکی فکر کنم بینمون باشه، نیست؟

ما، در هیچ حال، قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد*

نمی‌دونم دلیلشو چی میدونیم. از دست دادن، فقدان، یک اتفاق غیرمنتظره‌ای که نباید بیفته و یا یک مسئله و مشکل، اما اینو می‌دونم که دلیلش هرچی باشه، غم هست. شاید جالب باشه. این روزا خیلی بحث میشه که آقا اینقدر فیلم غمگین‌کننده نسازین یا روانشناسان عزیز میان راه پیشنهاد میدن برای از بین بردن غم. اما نکته این جاست که فراموش کردن غم معنی نداره. غم هیچ‌وقت از قلب‌های ما خارج نمیشه چون هیچوقت غم از این دنیا خارج نمیشه چون غم فقط یک احساس یا واکنش به یک اتفاقیه که افتاده و اون اتفاق یا فقدان همیشه بوده و هست. ما اگه بخوایم اصلاً غمی نداشته باشیم باید خیلی از این اتفاقات رو نادیده بگیریم. مثلاً وقتی توی خیابون راه میریم با دیدن یه فقیر سرمونو برگردونیم و یا وقتی کشته شده‌های جنگ رو میبینیم کانال رو عوض کنیم و خودمونو به ندیدن بزنیم. ما که نمیتونیم خودمونو به ندیدن بزنیم و بگیم همه چیز درسته و هیچ کس مشکل نداره و غمی نیست یا مثلاً چهارتا قرص بدن بخوریم بگیم غم‌ها تموم شده. اگه خودمونو به ندیدن بزنیم درواقع اون مشکل و مسئله رو ندیدیم و برای همین در جهت حلش تلاش نمی‌کنیم و مسئله همچنان باقی میمونه. درسته که غم بعضی اوقات بر ما چیره میشه و همه چیز به هم میریزه و خوب نیست اما بعضی اوقات هم نیازه. مثل وقتی که آدم اشتباه بزرگی میکنه. اون موقع دقیقاً همین غمه که آدم رو متوجه اشتباهش میکنه. همین غمه که متوجهش میکنه این کارش شاید انسانی نبوده. یا وقتی که آدم یه فقیر میبینه همین غمه که اون اراده رو توی وجودش میاره که باید کمکی بکنه. در واقع همین غمه که انسانش میکنه.

پ.ن: غم گاهی آدمو بزرگ هم میکنه. اون کسی که همیشه شاده هر مشکلی صبر و تحملشو پایین میاره اما کسی که توی زندگیش غمی داره در برابر مشکلات صبوره.
پ.ن 2: غم زیادیش خوب نیست. آدمو نابود میکنه اما تا یه حدی نیازه.

* آتش بدون دود

علم بی‌انسان(2)

وقتی علم انسان را به فراموشی سپرد منحرف شد. پولی که قرار بود وسیله باشد تبدیل به هدف شد و این در واقع انسان بود که در اختیار پول قرار گرفت. بازاریابی‌ای که باید کالاهای مورد نیاز انسان را تامین کند، در کمال ناباوری نیازها را منحرف کرد و یا نیاز های کاذب بوجود آورد تا بتواند کالاها را بفروشد. هدف، تامین نیازهای انسان بود که تبدیل به فروش کالاها به هر نحو برای سود بیشتر شد. علم چیزهای زیادی را از انسان گرفت. علم انسان را در میان سنگ و آهن شهرها و آسمان خراش ها تحقیر کرد و طبیعت و آرامش را را از او گرفت. ارتباطات را برای او بیشتر کرد اما تنهایی آورد و جمع‌های صمیمی را از او گرفت. لذت های کاذب آورد اما شادی واقعی را از او گرفت. سلاح های قوی ساخت و جان او را گرفت و او را درگیر دعوای سنت و مدرنیته کرد. علم خیلی چیزها برای انسان آورد اما خیلی چیزها را هم از او گرفت و نتیجه آن شد که انسان خود را موجودی تنها و فردگرا یافت که آرامش از زندگیش رفته و سختی تمام زندگیش را گرفته. با تحقیر شدنش خود را از محوریت دور دید و زندگی و جامعه را چیزی مستقل از خود دید و در تلاش برای اثبات وجود خود برآمد و تلاش کرد بگوید من هستم اما خیلی آرام و بی صدا از وجود داشتن خارجش کردند و خود را مصداق بیت «وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند؟  زندگی یا مرگ بعد از ما چه فرقی می‌کند؟» یافت. در این بین با کمرنگ شدن انسانیت در جامعه، انسان را متفاوت از بقیه حیوان‌ها ندید و به هدف مندی جهان شک کرد و با گمان بی‌هدفی و عبث بودن وجود خودش را گم کرد و همه چیز برایش گنگ شد و تضادها او را به ورطه نابودی کشاند.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان