The Pursuit of anonymity

همگرایی تناقضات

یک موضوعِ ساده

دوباره اسم من را سر کلاس می­‌آورد. این بار اولی نیست که اسمم سر کلاس روی زبانش می­‌آید، شاید جلسه‌­ای ده بار و شاید هم بیشتر! عین بارهای قبل نگاهش می‌کنم. خودم را برای شنیدن هر کنایه­‌ای آماده می‌کنم و بعد از کنایه هم چیزی بیش از یک لبخند در انتظار استاد نیست. دیگر عادت کرده­‌ام به این کنایه­‌ها. خوب فهمیده‌ام که هر قربانگاهی یک قربانی می‌خواهد. برای همین خیلی تقلا نمی‌کنم. می‌گذارم راحت حرفش را بزند و خودش را خالی کند. می‌گوید:« نمیدانم شما و امثال شما که از این­‌ها حمایت می‌کنید چطور می‌خواهید در روز قیامت جواب بدهید.» حرف سنگینی بود اما باز هم جواب استاد یک لبخند بود. در این بین چشمانی ملتمسانه استاد را نگاه میکرد و امید داشت استاد فقط یک موضوع ساده را بفهمد. این‌که طرف مقابل یک انسان است، همین.

۴

نور شهر

ماشین را کنار می‌زنم تا کمی استراحت کنم. هنوز مسافت زیادی مانده تا به نزدیک‌ترین شهر برسم. سرم را بلند می‌کنم تا نگاهی به آسمان بیندازم. لشکر بیشماری از ستاره ها رژه ای در آسمان راه انداخته اند و تعداد بیشمار دیگری محو تماشای آن شده­ و در دل فرمانده را تحسین می‌کنند. فرمانده امان ظلمت را بریده و با نور لشکرش آنچنان تاریکی آسمان را دریده که درخشش آن، دلم را به لرزه درمی­‌آورد و ناخودآگاه تحسین و تسبیحش را در وجودم زنده میکند. اما مسیر این لشکر هیچوقت به شهر نمی‌خورد. جایی‌که نور شهر قدرت­‌نمایی می‌کند لشکریان توانی برای خودنمایی پیدا نمی‌کنند.نور شهر نور فرمانده را هم در خود محو می‌کند، چه برسد به لشکریانش. خوب نگاه کن چقدر آسمانش تاریک است.ظلمت محض است.


۲

سرآغاز

می‌گویند:«هر آغازی یک پایانی دارد و هر پایانی یک آغاز.»  اما من حس می­کنم هنوز هم خیلی ها قسمت دوم را باور ندارند و فقط برای ناامید نشدن  به خودشان می­‌قبولانند که بعد از آن پایان کذایی آغازی هم هست.می‌دانی منظورم کدام پایان است دیگر؟همان که هیچ­کس آغازش را هنوز ندیده.

بگذریم.این وبلاگ هم از این قضیه مستثنی نیست.امروز آغاز شده تا روزی پایان یاید.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان