The Pursuit of anonymity

همگرایی تناقضات

محکومم

چقدر حس عجیبی‌ست. وقتی وسایلم را جمع می‌کنم که بروم. ناباورانه به خودم می‌گویم بروم؟ کجا بروم؟ تازه داشتم عادت می‌کردم. این صدای برخورد چرخ‌های چمدان به کف حیاط خانه است که صدای رفتن را برایم بلند کرده یا شاید هم صدای دلشوره‌های مادرم و یا شاید این آشوبی که دوباره در دلم بیدار شده که خبر از سختی دل کندن می‌آورد. دل کندن از جایی که به آن عادت کرده‌ام. اینقدر عادت کرده‌ام که دوباره خوابگاه برایم گنگ و ناآشنا شده. با اینکه دوسال در همین بلوک بوده‌ام. با اینکه تمام هم‌اتاقی‌هایم را میشناسم اما قدرت این عادت همه چیز را ناآشنا کرده. وقتی از جایی دل میکنم حس میکنم دلم روی هوا مانده و باید سریع به یک جایی گیر کند. باید سریع برای خودش یک خانه جدید پیدا کند. برای همین تا چند روز اول، خوابگاه برایم عجیب و ناآشناست و اصلاً باورم نمیشود که من باید اینجا زندگی کنم اما بعد از چند روز به آن عادت میکنم و برایم مثل خانه میشود. با اینکه میدانم امسال آخرین سالی‌ست که ساکن این خوابگاهم و روزی نزدیک باید برای همیشه ترکش کنم و میدانم ممکن است آن روز دل کندن برایم خیلی سخت شود اما نمیتوانم مثل خانه به آن عادت نکنم. نمیتوانم دلم را به جایی بند نکنم. من محکومم. محکوم به عادت و این یکی از بزرگترین ضعف‌های من است.

...

1- ما دو نوع ترس بیشتر نداریم. ترس از شناخته شده ها و ترس از ناشناخته‌ها. اگر از فرد یا چیزی بترسیم درحالیکه آشنایی و شناخت کاملی از آن داریم ترس ما در واقعی‌ترین حالت ممکنش قرار دارد. اما بیشتر ترس‌های ما از ناشناخته‌هاست. ترس از چیزهای مبهم. ما در ذهنمان از ابهامات غول میسازیم و برای همین میترسیم اما وقتی با آن ناشناخته روبرو شدیم یا بر آن ترس واقف شدیم این ترس از بین میرود. اما گاهی ناشناخته‌ها قدرتمندند. گاهی ناشناخته‌ها اینقدر اطراف آدم را میگیرند که خود شخص و اهدافش هم ناشناخته میشود. شاید در صبح یکی از آن روزها در دفتر خاطراتش بنویسد:« باورم نمیشه. من هر روز اینقدر تغییر میکنم که خودم هم خودم رو نمیشناسم. امروز من کیم؟» آن روز نباید نگران باشد. این ناشناخته‌ها اهداف و شخصیتش را از بین نمیبرند. فقط او را بزرگ میکنند و بعد از مدتی اهداف و شخصیتش را به او برمیگردانند. او به یکباره با یک منی با همان اهداف و آرزوها روبرو می‌شود و البته با کوله‌باری از تجربه که سوغات سختی‌های ناشناختگی‌هاست. روزی او بزرگ می‌شود. دانشگاه او را بزرگ میکند. همان جایی که بستری‌ست برای بزرگ شدن.
2- ما دانشگاه رو همونجور میبینیم که دوست داریم ببینیم. بعضی وقتا که توی اتاق بچه‌ها میرم یه چیزایی از دانشکده خودمون میگن که برای من عجیبه و تا حالا توی این مدت اصلاً توجهی بهش نداشتم و ندیدم(دلیلی هم نداره ببینم). این خود مائییم که زاویه دید خودمون رو مشخص میکنیم. اگه به یکی سلام کردیم منتظر تبعات جواب سلامش هم باشیم.
3- "چگونه در این شهر زنده بمانیم."  تیتر بزرگ مجله‌ای که روزهای اول از دانشگاه گرفتم. حالا همان شهری که از آن بد یاد میکنن و لقب دزد و کلاهبردار و ... به مردمش می‌دهند مسیری برای رسیدن من شده. من یکی از بهترین افرادی که تا الآن میشناسم رو از همین شهر پیدا کردم. در همین شهری که یک عده حتی زنده ماندن را هم در آن هنر میدانند. و باز هم زاویه دید. تعریف ما از شهرها به زاویه دید ما بستگی دارد. شهرها همیشه به معماری و مردم شهر وابسته نیستند بلکه گاهی این دید ماست که شهر را زیبا یا زشت میسازد.

جاودانگی

فکر میکنم. به اینکه چظور از دل یک شکست یک پیروزی بزرگ بیرون آمد. در ماه محرم مذهب در منفعل‌ترین حالت ممکن قرار داشت. تمام طرفداران مذهب بغیر از تعداد محدودی پشت مذهب را خالی کردند و رهبر مذهب در دهم محرم به فجیع‌ترین شکل ممکن و در تنهاترین حالت ممکن به شهادت رسید. یک مذهب بیشترین از این نمیتوانست تحقیر شود و شکستی بدتر از این تجربه کند. اما خطبه‌های حضرت زینب همان مردمی را که به مذهب پشت کرده بودند از خواب بیدار کرد و دلشان را بدست آورد و پر از محبت به امام حسین کرد. همان مردم نسل به نسل این واقعه را از راه دل منتقل کردند تا به امروز که به دل ما رسید. جواب همین است؟ قدرت دل؟  به نظر می‌رسد هیچ مذهبی قدرتمندتر از آن مذهبی نیست که از راه دل منتقل شود. چون هیچ قدرتی بالاتر از قدرت دل نیست. حتی شمشیر.
و امروز مذهب زنده است و این زنده ماندن را مدیون یک زن است. یک زن از دل یک شکست حقیرانه یک پیروزی بزرگ بدست آورد. بی‌تعارف میگویم. شاید اگر این زن نبود روز آخر کلاس تاریخ تحلیلی در حال چانه‌زنی با استاد بودم که مطالب زیاد است و لااقل این قسمت را حذف کن و استاد به من نگاه میکرد و میگفت آخر یک مطلب به این کوتاهی جای چانه‌زنی دارد؟ و من به بنیانگزاران این مذهب و هفت جد و آبادشان فحش میدادم که چرا باعث شدند چند خط اضافی حفظ کنم و در دلم میگفتم الحق که از همان اول منحرف بودید.

چه نسلی!!!

فردا انتخاب واحده. با این وضعیت که درس ارائه دادن درسام به حد نصاب هم نمیرسه و ممکنه حذف ترم بشم. خوشم میاد چقدر سریع همه چیز عوض میشه. چند سال پیش بچه‌ها پلاس بودن و شونزده ترم تو دانشگاه میموندن و دانشگاه التماس میکرد تو رو خدا برید. الآن برعکسه. ما اصرار داریم سریع‌تر بریم دانشگاه نمیذاره. همه تغییرات هم از دوره ما شروع شده. یعنی ما توی کل تاریخ دانشگاه اولین ترم هفتی‌هایی هستیم که اینقدر درسا رو سریع پاس میکردیم که با سال بالایی‌هامون یکی شدیم و باعث شدیم قشر عظیمی از اونا سنوات بخورن. یادمه یه کلاس شصت نفره بود که هفت هشت تا از ماها توشون بودیم. استاد اول کلاس گفت همتون برید حذف کنید. شما این درسو خیلی زود برداشتید. هیچکدوممون حذف نکردیم. آخر ترم هم پنج نفر کلاً توی کلاس بیست شدن چهار نفرش خودمون بودیم. بخاطر همینم نمره رو نمودار نرفت و نصف بچه‌های کلاس که سال بالایی هم بودن افتادن. خلاصه نسل ما تحولی عظیم توی تاریخ دانشگاه یا حتی کشور ایجاد کرده. دوست من ترم چهار کنکور ارشد داد رتبش 2 شد. اصلاً با کدوم متر و معیاری ممکنه این اتفاق بیفته؟ تو دانشگاه هم که اینقدر درسای سال بالایی‌ها رو ورداشتیم باعث شدیم سنواتی بشن برای همین دانشگاه برای اولین بار یه روز بخصوص رو برای اونا قرار داد که زودتر از ما درساشونو وردارن. چه نسلی. به‌به. درس‌خون، نخبه، با اخلاص، بی‌ریا و ساده‌زیست. واقعاً حیف نیست ما از دانشگاه بریم؟ شاعر در وصف نسل ما میگه " از شدت اخلاص من، عالم شده حیران   تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست!"

پ.ن: شاعر بخاطر تواضع نسل ما، بجای "ما" "من" بکار برده.

نامه‌ای به ...

خوبی؟ راحتی؟ احساس آرامش میکنی؟ هنوز هم میخواهی شورش را در بیاوری و همه جا بگویی همرنگ جماعت نیستی و جماعت یک قشر کوته فکر و جهان سومی‌ هستند. یادت هست توی تاکسی چه بلایی سر راننده آوردی؟ میخواست کمی درد و دل کند اما پریدی توی حرفش و گفتی فکت بده. فکت؟ تو همانی نبودی که میگفتی چرا نماز را عربی میخوانند و باید عربی را از فارسی جدا کرد؟ آنوقت به او میگویی فکت؟ منظورت همان سند است؟ سند برای چه؟ مگر آدم برای حرف‌هایی که درباره جنس خودش میزند سند میخواهد؟ بعد گفتی من روشنفکرم. حواست نبود که معنی جمله‌هایی که برای خودمان بکار میبریم در نظر دیگران عوض میشود. تو گفتی من روشنفکرم اما او شنید که تاریک‌فکر است و اینقدر جمله‌های قلمبه‌سلنبه توی کتاب‌ها را به او گفتی که باور کرد تو روشنفکری و خودش تاریک فکر و چیزی نمیفهمد. و تو در دلت همین را میخواستی و بعد از پیاده شدن از ماشین به خودت افتخار میکردی که روشن فکری. و اصلاً همه این کتاب‌ها را برای همین میخواندی. برای اینکه آن را توی سر بقیه بزنی و در آخر بگویی من مثل این توده عوام نیستم و افسوس که نفهمیدی در پشت هر اسم روشن‌فکری تحقیر دیگران نهفته است و علمی که برای انسان بکار نرود ذهن را روشن نمیکند و فکرت را بازتر نمیکند بلکه آن را میبندد. او بی‌منطق نبود. فقط دلش زخمی بود و میخواست با حرف زدن درد دلش کمتر شود. کسی که درد دل دارد با منطق کاری ندارد. فقط دوتا گوش شنوا میخواهد. ما چهارتا گوش داشتیم اما نیش زبان تو از همه‌چیز زهرآلودتر بود و سکوت او نشانه‌ی شکست بود و تو از شکستن دیگران لذت میبردی. چه حقارت بزرگی. و من هم در این قضایا کم تقصیر نیستم. حالا او به من زنگ زده و میگوید مقصر اصلی‌ست و خودش را تسلیم کرده. الآن راحتی؟ دلت خنک شده؟ احساس آرامش میکنی؟ با من می‌آیی یا نه؟ من که میخواهم بروم پیشش. من تمام تقصیرها را گردن میگیرم. فقط بیا برویم پیشش. بیا. راستی هنوز به رفتار گله‌ای اعتقاد داری؟

...

پیام ملانی: «خیلی خسته‌ام. می‌روم بخوابم. چه هوای بدی. بوس» با یک شکلک بوس کوچولو در انتها.
شکلک. اسمش هم مثل خودش جلف است. از این تنبل‌بازی‌ها متنفرم. به‌جای توصیف یک احساس، دکمه‌ای را فشار می‌دهیم و آن را می‌فرستیم.  و همه‌ی لبخندهای دنیا شبیه هم هستند. خوشحال‌ها، شک‌ها، ناراحتی، عصبانیت، همه یک صورت دارند. همه‌ی هیجان‌های قلبی در پنج شکل گردِ بدترکیب خلاصه می‌شوند. گند، عجب پیشرفتی...
دلم می‌خواهد گاهی در زندگی اشتباه کنم/ آنا گاوالدا

پ.ن:
استاد اندیشه اسلامیمون منو به مولانا علاقه‌مند کرد راه یادگرفتنشو بهم یاد نداد. یکی به من یه شبکه معرفی کرد میشینم میبینم هیچی نمیفهمم. چجوری یه عده عین بلبل مولانا میخونن و تفسیر میکنن؟ خوب راه یادگیریشو بیان به ما هم بگن دیگه.

...

دلم می‌خواهد حرفی را که در اوج درماندگی و ناراحتی زده‌ام پس بگیرم. اما گویا کمی دیر شده. این باران بی‌صدا و دراماتیک تا فردا تمام می‌شود و دیگر برنمیگردد. حداقل برای تو تمام میشود. باران شاید برگردد اما تو به این زودی‌ها برنمیگردی. برای همین این باران، باران خداحافظی‌ست. خیلی دلم می‌خواهد باز همان آرامش توام با غم و دلتنگی تمام وجودم را بگیرد. خیلی دلم می‌خواهد زیر باران بایستم و باز هم به این فکر کنم که "این آبی است که از نزدیکی‌های عرش آمده است." دلم خیلی چیزها می‌خواهد اما حرف، حرف هواشناسی‌ست. خیلی به دل من و آرامش و عرش کاری ندارد.
چه نیمه‌شبی، چه سکوتی، چه آرامشی، چه غمی، چه خدایی.

""(نقل از حضرت علی)

توهم تاریخی

آشنای دورمان با دیدن من بعد از چند سال و گفتن جمله‌ی "تو قبلاً اینجوری نبودی" من را درگیر گذشته‌ی خودم کرد. گذشته همان چیزی‌ست که در پشت زمان‌ خاک می‌خورد. گذشته فرزند زمان است و زمان هم در لبه‌ی پرتگاه فراموشی‌ست. ثبت وقایع راهی‌ست که زمان را از فراموشی دور می‌کند. اما وقتی چیزی ثبت نکرده‌ایم تنها راه نجات، تفکر است. باید فکر کنیم تا خیلی چیزها حتی بصورت ناقص هم که شده یادمان بیاید. اما فکر کردن یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. برای همین بی‌خیال می‌شویم و زمان را به همراه گذشته که در آغوشش هست تا سقوط کامل بدرقه می‌کنیم. آنوقت تنها چیزی که از گذشته می‌ماند توهمی‌ست که خودمان ساخته‌ایم. توهم تاریخی. حال آن توهم را با امروز خود مقایسه می‌کنیم و دچار گنگی می‌شویم. چون یا دچار توهم بدبختی محض می‌شویم یا دچار توهم خوشبختی محض و همین توهم را الگوی فردا هم قرار می‌دهیم. توهم گذشته، حال و آینده ما را در برمیگیرد و همه چیز حالت وهمی پیدا می‌کند. می‌شنوم اما... خیلی دوست ندارم باور کنم.

450 درجه‌ی فارنهایت

بدلیل تاره‌وارد بودنم میلی به شرکت در چالش نداشتم اما بخاطر چالش جذابی که ایجاد شده و بخاطر اینکه در نوشته دوستان رمان مورد بی‌مهری قرار گرفته ترجیح دادم شرکت کنم و از جناب تد بابت ایجاد پالش و خانم مجهول‌الحال  بابت دعوتشان ممنونم و امیدوارم بزودی با حال خوب برگردند. بنظرم تاثیرگذارترین کتاب‌هایی که در زندگیم خوانده‌ام رمان بوده. افزایش قوه تخیل ابتدایی‌ترین کاری بود که رمان کرده و این قوه اینقدر برایم مهم بوده که برای بدست آوردنش دست از خیلی از کتاب‌های علمی بکشم. بقولی از انیشتین:« تخیل مهمتر از دانش است. علم محدود است اما تخیل دنیا را دربر می‌گیرد.»

پول‌ و شیطان

تجربه گرایی در من دیده می‌شود. اگر هزار نفر را بیاورید و  با هزار دلیل علمی و موعظه و پند اخلاقی به من بگویند این میله داغ است و دست نزن شاید قبول کنم اما دلم به یقین نرسیده که این میله داغ است و ممکن است هر لحظه به آن دست بزنم. بقولی معروف گاهی دوست دارم در زندگی اشتباه کنم تا بفهمم اشتباه چگونه است و چه اثراتی دارد. حالا "پول و شیطان" به من این اجازه را داده تا در قسمت شیطانش جای یوگنی قرار بگیرم و با تقکر اینکه روابط خارج از چارچوب مشکلی ندارد آن را تجربه کنم و بعد از تجربه به مرور آنچنان بصورت طبیعی دچار مشکلاتی در زندگی شدم که عاقبت زندگی مرا به دوراهی‌ کوری کشاند. در قسمت پول هم شاهد مستقیم این قضیه بودم که کلاهبرداری و تقلب(جعل کوپن پولی) چطور میتواند زندگی چند خانواده‌ را درگیر کند. برای کسی مثل من که گوشم از پندها و اندرزهای اخلاقی پر بود و اثر معکوس رویم می‌گذاشت این کتاب نقطه‌ای برای شروع توجه و فکر کردن و اهمیت دادن به مسائل اخلاقی بود.

مرگ ایوان‌ایلیچ

"آقایان، ایوان‌ایلیچ هم مرد" شاید شنیدن این حرف خیلی ساده بنظر برسد، شاید با خودمان بگوییم مرد که مرد یا حتی در ظاهر کمی تاسف بخوریم و از آن عبور کنیم یا حتی آن‌ را برای دیگری بدانیم. این دقیقاً همان کار و طرز فکری‌ست که ایوان درباره کایوس داشت "البته کایوس فانی بود و البته می‌بایست بمیرد، ولی من، وانیا، ایوان‌ایلیچ با ابن همه احساس‌ها و اندیشه‌ها... برای من مسئله شکل دیگری پیدا می‌کند. مگر ممکن است که من هم مثل همه بمیرم؟" تولستوی اسم کتاب را ایوان‌ایلیچ (آدمیزاد) گذاشته تا بگوید ایوان خود ما هستیم و سرنوشت ایوان خیلی هم با سرنوشت ما متفاوت نیست. شاید خواندن نیمه اول این کتاب برای برخی سخت و حوصله سربر باشد و دلیلش هم واضح است چون صحبت از روزمرگی‌های ایوان است. انگار چیزی در زندگی کم است. اما اوضاع از صفحه شصت به بعد متفاوت می‌شود. چرا؟ دلیلش را خودِ ایوان می‌گوید" آپاندیس، کلیه‌ی از جا کنده شده و سرگردان؟ نخیر، صحبت این چیزها نیست. صحبت از زندگی... و مرگ است، پیش از این زندگی بود، ولی دارد می‌رود" از اینجا به بعد مرگ مکمل زندگی می‌شود و آن را از بی‌حوصلگی درمی‌آورد. ای بابا باز هم قرار است از مرگ بگویند؟ نه، اینجا کسی از مرگ نمی‌گوید اینجا در من‌ترین شکل ممکن با آن روبرو می‌شویم. از تاثیرات این کتاب بر دیگران می‌توان به این اشاره کرد که کافکا فقط به خاطر مرگ ایوان ایلیچ به تولستوی احترام می‌گذارد، و هایدگر در بحث از «مرگ» و «هرروزگی» به مرگ ایوان ایلیچ اشاره کرد. (کافکا: روایتِ تراژدی مدرن، مرادحسین عبّاس‌پور، ص 8ـ37؛ هستی و زمان، مارتین هایدگر، ترجمۀ عبدالکریم رشیدیان، ص 8ـ325) و از تاثیر آن بر خودم شاید دقیق نتوانم بگویم که این کتاب چه اثری رویم گذاشت اما در همین بدانید که حتماً شنیده‌اید که فلانی تا لبه مرگ رفت و برگشت و زندگیش عوض شد. اثر این کتاب شاید به همان قدر نباشد اما خیلی هم کمتر نیست

جانستان کابلستان

این سفرنامه قرار نیست چیزی به ما اضافه کند. قرار است خیلی چیزها را پاک کند. گاهی لازم است پاک‌کنی برداریم و برخی افکارمان را پاک کنیم. چه خیال کرده‌ایم؟ افغان‌ها احساس ندارند؟ از ما متنفرند و ما را به دیگری ترجیح می‌دهند؟ شعور جهان‌اولی ندارند و چشم‌هایشان هیز است؟ بقول آن سرباز افغان " ها؟چی خیال کردی؟ افغانی غیور است، خودش خواهر و مادر دارد..." باید گاهی هم شجاعت به خرج دهیم و پاک کنی دست بگیریم و کمی با مردم کشور همسایه مواجه شویم. شاید به اندازه کشورهای اروپایی مهمان‌نواز نباشند اما کمتر از آن هم نیستند. شاید بعد از خواندن این کتاب کمی هم فکر کنیم. به همه چیز، به رفتارهایمان، به عقایدمان و به اینکه "راستی این دختر هشت ماهه، با این چشم های مورب زیبا چه فرفی با پسر من دارد؟ پسر من ، لی‌جی، تاچند ساعت دیگر به خانه می‌رسد و تا چند سال دیگر به مدرسه می‌رود و تا چند وقت بعد دانشگاه و...خیلی که بدبیاری بیاورد در زندگی، رتبه اش سه رقمی می‌شود و... مسیری مملو از موفقیت های بزرگ و کوچک. واین دختر ... چند عملیات انتحاری را بایستی از بیخ گوش‌های کوچکش رد کند ... چند بار باید بترسد از این که اختطاف نشود، همه این ها را که رد کند در کدام کلاس درس می‌تواند مطمئن باشد که طالب ها خوراکی مسموم توزیع نمی‌کنند؟ " باید کمی فکر کنیم. شاید تنفرها تبدیل به علاقه شد.  شاید توانستیم یک‌سری تعصب‌های بی‌مورد را پاک کنیم. باید بدانیم همین پاک کردن ها هم شجاعت می‌خواهد. اینقدر شجاع هستیم؟

پ.ن: مواردی در متن که "" دارد از خود کتاب‌هاست

پ.ن2: بی‌نظیر بودن قرآن اینقدر واضح است که اصلاً جای عنوان کردن ندارد.

لحظه‌ها می‌گذرد

امروز توی اون لحظه‌هایی که بارون به شکل عجیبی از دوطرف می‌بارید و قطره‌های بارون قبل از رسیدن به زمین به هم برخورد می‌کردند و صدای کرکننده بارون لحظه‌های نابی رو ساخته بود، بعضی‌ها گوشی‌هاشونو در آورده بودن تا این لحظه‌های ناب رو ثبت کنن تا هر وقت دوباره این لحظه‌ها رو میبینن یا اینو به دیگران نشون میدن اون لحظه‌ها دوباره تکرار بشه و اون حس خوب رو دوباره بدست بیارن. اما حواسشون نیست با این کار از خود اون لحظه غافل شدن و دارن اون لحظه رو از دست میدن و اون لحظه اصل رو به لحظه‌های تقلبی و فیک فردا میبرن تا با اون لحظه فیک دلشونو شاد کنن. حواسشون نیست که حس‌ها منتقل نمیشن چون لحظه‌ها هیچوقت منتقل نمیشن. اگه میتونست منتقل بشه که ما یه لحظه خوب و ناب رو میگرفتیم و به همه لحظات منتقل میکردیم یا یه حس خوب رو به همه منتقل میکردیم اما نمیشه. اگه میشد که دیگه بعضی از لحظه‌ها ناب نبودن و بعضی از حس‌ها خاص نمیموندن. این بزرگترین اشتباه ماست. چون وقتی لحظه خوبی داریم از ترس از دست رفتنش سریع میخوایم ثبتش کنیم. یا توی ای کاش های فرضی لحظه رو از دست میدیم. وقتی به خودمون میایم میبینیم لحظه رفته ولی ما ازش استفاده نکردیم. مگه چقدر این لحظه میمونه؟ مگه چند بار توی سال یا چند دقیقه کلاً تو کل عمرشون با چنین لحظه‌ای مواجهن؟ ده دقیقه بیشتره؟

چقدر جالب بود وقتی درخواست ازدواج خارجی ها رو توی یوتیوب میدیدم. یه مرده که میخواست درخواست ازدواج کنه کلی برنامه چید و جلوی هزار نفر از خانم خواستگاری کرد. خانم خوشحال میشه و کلی لذت میبره اما یه آقای دیگه همون درخواست ازدواج رو توی خونه از یه خانم میکنه و ایشون بی نهایت خوشحال میشه. حتی بیشتر از اون خانم قبلی. چرا؟ چون ایشون عامل به وجود اومدن اون لحظه رو میبینه و از اون لحظه بی نهایت استفاده میکنه. درگیر حواشی نمیشه که بگه چرا با لباس توی خونه اینکار رو کردی یا بیاد ثبتش کنه. چون میدونه باید از ثانیه به ثانیه‌ش فقط استفاده کنه و موقع ثبت ثانیه دوم ممکنه ثانیه پنجم رو از دست بده و اگه از دستش بده دیگه هیچوقت برنمیگرده. چون میدونه این حس‌ها هیچوقت منتقل نمیشن و حتی جسم و یا زبان هم نمیتونه توی این حس خوب همراهیش کنه. برای همین فقط جیغ میزنه و لذت میبره. توی این فکر نیست که ممکنه از دست بره و دیگه تکرار نشه برای همین فقط لذت میبره.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان