بی نام

دچار تناقض شدید

بی نام

دچار تناقض شدید

آخرین مطالب

-        سرخوش و از خودراضی به بازیشان گرفته بودم. بازی گرفتن زندگیشان اصلا برایم دردآور نبود. چیزی بهتر از اینکه خودشان دوست دارند بازی بخورند آرام‌کننده وجدانم نبود. با خودم می‌گفتم:« حق افرادی که می‌خواهند سر از هر موضوعی دربیاورند همین است.بگذار اینقدر توی این موضوع به بازیشان بگیرم تا یاد بگیرند در هر کاری دخالت نکنند.» همه چیز به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه اتفاقاتی افتاد که فهمیدم کارگردانی فقط نقش من است و من فقط جزئی از یک نمایش بزرگم. کارگردان به بازیم گرفته تا طعم به بازی گرفته شدن را بچشم و بفهمم به بازی گرفتن زندگی دیگران یعنی چه. منی که همه را به بازی می‌گرفتم حالا خودم به بازی گرفته‌شدم. تا به حال کارگردانی قدرتمندتر از خودم ندیده بودم.عجیب است، آنقدر خوب پازل می‌چیند که مرا هم مبهوت خود کرده. عجب نمایشی درست کرده. حالا می‌فهمم کارگردانی یعنی چه.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۵۲
بی نام

-          هر چه بیشتر در ماه رمضان جلو می‌رویم ناامیدی‌ام بیشتر می‌شود. واقعاً حس بدی دارد که ببینی روزه گرفتن در رفتارشان اثری ندارد.با آدم هایی که آرمان‌هایشان وسیله توجیه کارهایشان است چه باید کرد؟ احساس خستگی می‌کنم. واقعاً در کنار افرادی که خودشان را به خواب زده‌­اند بیدار ماندن سخت است. توپ هم این افراد را تکان نمی‌دهد چه برسد به ماه رمضان. نه تغییر می‌کنند و نه میگذارند تغییر کنی. اصلاً تغییر برایشان معنایی ندارد. از این سکون احساس خفگی می‌کنم. آن‌قدر هوا گرفته است که چشمانم گرم شده. شاید کمی خواب رو به‌ راهم کند. شاید هم... این‌جور برای همه بهتر است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۲
بی نام

« خداوندا! بر سرِ دو راهی‌مان می گذاری که چه کنیم؟ آنگاه که هیچ یک از دو راه را نمی‌شناسیم و از پایانِ هیچ کدام خبر نداریم؟ بَدِ روزگار، قَدَری‌مان کرده است و ما را به انکارِ آن همه اختیار که به ما بخشیدی واداشته است. خدایا مگذار!»

اتفاقاتِ‌عجیب، پشتِ سر هم رخ می‌دهد و راه‌های زیادی را جلوی رویم باز کرده‌است. راههایی که هر کدامشان آن‌قدر قدرتمند و عجیب است که واقعاً گیج و گنگ شده‌ام .گاهی دوست دارم جای نادر ابراهیمی می‌بودم. حداقل بر سر دوراهیش قرار داده بودند نه چندراهی. چندراهی‌ای که ترجیح می‌دهی در هیچ کدام از راه‌هایش قدم نگذاری. راستش را بخواهید نمی‌خواهم قبول کنم که راه‌ها آنقدر زیاد شده که اصلاً دیگر راهی وجود ندارد. نمی‌دانم! شاید قدری‌مان کرده. اما خدایا مگذار.

پ.ن: جمله درون گیومه از کتاب مردی در تبعید ابدی است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۳۵
بی نام

نشسته و تخمه می‌شکاند. دیدن این بازی برایش لذت‌بخش است. درجا زدن­‌ها، صعودها، سقوط­‌ها، شادی‌ها و غم‌ها برایش سرگرم‌کننده است. همان بهتر که پشت به من نشسته است. نقش بازی کردن را خوب یاد نگرفته­‌ام. زندگی ما حتی ارزش دیدن هم ندارد. حتی این رهگذرِ خسته هم این موضوع را فهمیده.

پ.ن: ابری که شبیه سر پاندا شده

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۹
بی نام

شب از بامداد گذشته. چشمانش کمی گرم شده است. باید کمی قدم بزند تا خواب از سرش بیرون بپرد.خوابِ امشب بر او حرام شده است، چراکه اگر بخوابد ممکن است دیگر بیدار نشود. با ترس و لرز همچنان به سمت تاریکی می‌رود. می‌رود تا خودش را پیدا کند. می‌رود تا خودم را پیدا کند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۵
بی نام

« آدم موجود جان‌سختی است! موجودی که به همه چیز عادت می‌کند. به گمانم این بهترین توصیفی است که از یک موجود بشری می‌توان کرد.»

خاطرات خانه‌ی مردگان/ داستایوفسکی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۱۷
بی نام

مکانم را عوض می‌کنم تا بهتر بتوانم صاعقه ها را ببینم. صاعقه هایی به تعداد زیاد اما کم جان. حوصله‌­ام سر می­‌رود. می‌گویم:« مردونگی کن­ و یه دونه از اون خفناشو بفرست.» ناگهان صاعقه­‌ای دقیقاً مقابل چشمانم روشن می‌شود. برق صاعقه آن­‌چنان قدرتمند است که سرم را برمی‌گردانم و رعد آن‌چنان مهیب و کوبنده است که صدای ماشین­‌ها هم از ترس درمی‌­آید. از بهت و ناباوری خنده­‌ام می‌گیرد و در دل تحسینش‌ می‌کنم. اما چند وقت دیگر را خوب می‌بینم که این نشانه هم مثل بقیه نشانه­‌ها با شانس توجیه می‌­شود و همه‌چیز از یادم می‌رود. بعضی‌­وقت­‌ها حس می­‌کنم با بنی­‌اسرائیل ارتباط نزدیکی دارم. کمتر موقعی حس کرده‌­ام کارهای این قوم عجیب بوده باشد. لج‌باز و یک­‌دنده بوده­‌اند اما عجیب نه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۰۸
بی نام

آسانسور قدیمیست. سر برمی‌گردانم و دوستانم را می‌بینم. لبخند می‌زنند و ایستاده مرا نظاره می‌کنند. ترسم را کنار می‌گذارم و سوار می‌شوم. انتخابم معلوم است. صعود به بالاترین حد ممکن. دکمه را می‌زنم و آسانسور به سرعت بالا می‌رود. نزدیک مقصد ناگهان می­‌ایستد. ترس به شدت تمام وجودم را می‌گیرد. زنگ خطر را می‌زنم تا بلکه کمکی برسد. نمیدانم چطور، ولی صدایی در آسانسور می‌پیچد. صدای مرد جوانی که به شدت آرامم می‌کند. می‌گوید:« این آسانسور درست نمی‌شود و نمی‌توانی بیرون بیایی مگر اینکه سیم آن را قطع کنم تا سقوط کند.» می‌گویم :« آخرش چه می‌شود؟» می‌گوید:« عقلت را از کار می­‌اندازد و ممکن است تا چندوقت کارهای عجیبی از تو سر بزند. مثل همه­‌ی سقوط‌هاست .اینکه می‌بینی بعضی افراد بی‌عقلی می‌کنند و به کارهای عجیب و غریب دست می‌زنند به همین دلیل است. حالا بالاخره می‌خواهی سیم را ببُرم یا نه؟ » می‌گویم:« چاره‌­ای نیست، نمی‌توانم برای همیشه همین‌جا بمانم. ببُر». آسانسور سقوط می‌کند و به سرعت پایین می­‌رود. از همه چیز می‌گذرد. از طبقات، از دوستانم و حتی از زمین. به پایین نگاهی می‌کنم. چیزی جز تاریکی نمی‌بینم. سقوط شدیدتر از این­‌حرف­هاست. سقوط به تارکیست. تاریکیِ عمیق. آنچنان عمیق که باعث می‌شود ناگهان از خواب بیدار شوم. اما نه از ترس بلکه از ناراحتیِ محض.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۵۹
بی نام

چند نفر از دوستام خوشحالن که ترامپ از برجام خارج شده و استدلال‌شون اینه که کلی اتفاق غیرمنتظره توی منطقه میفته و  ممکنه جنگ بشه. همین الان هم یکی دیگه از دوستان آهنگ سلام آخر رو گذاشته و زانوی غم بغل گرفته. یعنی اینقدر مهمه؟ فکر کنم خیلی جو میدیما.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۵۳
بی نام

تا به حال هیچ‌وقت اینقدر ناراحت نبوده­‌ام. تا به‌ حال اینقدر دنیایم برایم کوچک و غیرقابل اعتماد نبوده. اوایل، دنیا برایم خیلی عجیب بود. کوه­‌ها و سنگ­‌ها و پرندگان برایم عجیب بنظر می‌رسیدند. و البته ماشین­‌ها تا چند وقتی مرا محو خودشان کرده بودند. برایم قابل تصور نبود که به چه سرعتی به­‌دنیا می­‌آیند و از دنیا می‌روند. بعد از مدتی که بزرگتر شدم ماشین­‌ها به سمتم می­‌آمدند و آدم‌ها از آنها پیاده می‌شدند. آدم­‌ها با دیدنم خوشحال می‌شدند و تحسینم می‌کردند. همین‌جا بود که با واژه­‌های تازه­‌ای آشنا شدم. مادر، فرزند، پدر، خانواده و... من هیچ درکی از این واژه‌ها نداشتم و ندارم. از خوشحالی آدم­‌ها خوشحال می‌شدم اما دلم برایشان می‌سوخت چون سریع به دنیا می­‌آمدند و سریع از دنیا می‌رفتند. اما نمیدانم چرا هیچ‌وقت درباره این قضیه با هم صحبت نمی‌کردند. همیشه حرف‌هایشان درباره من بود.انگار به‌دنیا آمده بودند که فقط من را ببینند و بروند. از زیبایی و خاص بودنم آنقدر شاد بودم که شاید مغرورترینِ این دنیا بودم. خوب می‌دانستم زیباترین موجود این دنیایم. همیشه در خیالاتم خودم را تصور می‌کردم. اما داستان از آن‌جا شروع شد که طبق معمول ماشینی به سمتم آمد و آدمی از آن پیاده شد. بر حسب تجربه می‌دانستم پسر جوانیست. پسر تنها بود. تنهایِ تنها. کنارم نشست و با حالتی محزون شروع به صحبت کرد و گفت:« من تا به‌حال فکر می‌کردم تنهاترین و محزون‌ترین آدم دنیایم اما از وقتی تو را دیدم همه ناراحتی‌هایم را از یاد برده‌ام. هیچ می‌دانستی دنیا فقط این چیزی که تو میبینی نیست بلکه بزرگتر از این حرف­‌هاست و در همین نزدیکی­‌ها جنگلی وجود دارد.جنگل که میدانی کجاست؟ همان‌جایی‌که هزاران مثل تو وجود دارد. تا به‌حال کسی را تنهاتر از تو ندیده­‌ بودم. می‌دانم چقدر احساس تنهایی می‌کنی.» تا قبل از این حرف‌ها نه می‌دانستم جنگل چیست و نه اینکه به‌غیر از من درخت دیگری وجود دارد و اصلا نمی‌دانستم تنهایی و ناراحتی یعنی چه. اما الان دنیای کوچکم غیرقابل باور شده و به آن اعتمادی ندارم. احساس تنهایی عجیبی دارم و غرورم آنچنان شکسته شده­ که اکثر آدم­‌ها ترکم کرده‌اند و بعضی‌هایی هم که می­‌آیند دلشان برایم می‌سوزد. ای‌کاش در جنگل بودم تا همنوعانم نمی‌گذاشتند این‌گونه شکسته شوم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۱۴
بی نام