The Pursuit of anonymity

همگرایی تناقضات

...

بعد از دیدن این طبیعت زیبا و حداکثر شدن حس لذت بخش آزادی، دیدن این سه راهی شاید مسئله انتخاب رو توی ذهنت بیدار کنه. اونم انتخابی سرنوشت ساز. انتخاب هم توی اون لحظه حساس حس جسارت و اعتماد به نفست رو زنده میکنه و هم نقش عقل رو بیشتر نشون میده. بعد از یک انتخاب بزرگ و البته با جسارت، مغرورانه مسیر رو طی میکنی، اما توی یک لحظه همه این حس ها از بین میرن و عقل هم که دیگه هیچ. چون میبینی هر سه راه به یه راه ختم میشه و عملا همه انتخاب مهمت فقط یه سرگرمی ساده بوده برای کسی که این سه راهی رو درست کرده. بعد از اون دیگه هیچ سه راهی ای وجود نداره و فقط دوراهی میبینی. دیگه بدون فکر و با شانس یک راهی رو انتخاب میکنی. چون دوباره دوست نداری بازیچه شی. زمان میگذره. بیشتر و بیشتر و هر لحظه عصبانی تر و ناامیدتر میشی. چون شهر رو میبینی اما هر چی میری از دست این تپه ها خلاص نمیشی. کم کم تابلوهای حوزه استحفاظی زندان معلوم میشه. اونجا باورهات از بین میرن. چون باور داشتی بعد از گذشتن از اون دیوار شش متری بزرگ دیگه زندان تموم شده.اما میفهمی اشتباه میکردی. نرم نرم خسته میشی، پاهات خسته میشن ،خودت خسته میشی، ذهنت خسته میشه. اینقدر خسته میشی که از کاری که میکنی پشیمون بشی و دوست داشته باشی برگردی. میرسی به یه دوراهی این دوراهی با بقیه دوراهی ها فرق میکنه چون آخرین دوراهیه. یه طرفت کوهه، یه طرف دیگه هم معلوم نیست کجا میره. با خودت میگی این همه راه نیومدی که بری تو کوه. اومدی تا بین مردم باشی. تا مثل اونا آزاد باشی. تا مثل اونا زندگی کنی. برای همین راه ناآشنا رو انتخاب میکنی. میری و میری تا دوباره میرسی به زندان. احتمالا مامورها منتظرتن و خسته نباشیدی میگن. ناراحت نیستی. اصلا ناراحت نیستی.

پ.ن: همیشه تصور فرار از این زندان برام جالب بود تا اینکه چند روز پیش رفتم تا خودم  یه کم امتحانش کنم و یه کم جاش زندگی کنم.

پ.ن۲: بی خود نیست عجیب ترین زندان ایرانه.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان