بی نام

دچار تناقض شدید

بی نام

دچار تناقض شدید

سقوط

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۵۹ ب.ظ

آسانسور قدیمیست. سر برمی‌گردانم و دوستانم را می‌بینم. لبخند می‌زنند و ایستاده مرا نظاره می‌کنند. ترسم را کنار می‌گذارم و سوار می‌شوم. انتخابم معلوم است. صعود به بالاترین حد ممکن. دکمه را می‌زنم و آسانسور به سرعت بالا می‌رود. نزدیک مقصد ناگهان می­‌ایستد. ترس به شدت تمام وجودم را می‌گیرد. زنگ خطر را می‌زنم تا بلکه کمکی برسد. نمیدانم چطور، ولی صدایی در آسانسور می‌پیچد. صدای مرد جوانی که به شدت آرامم می‌کند. می‌گوید:« این آسانسور درست نمی‌شود و نمی‌توانی بیرون بیایی مگر اینکه سیم آن را قطع کنم تا سقوط کند.» می‌گویم :« آخرش چه می‌شود؟» می‌گوید:« عقلت را از کار می­‌اندازد و ممکن است تا چندوقت کارهای عجیبی از تو سر بزند. مثل همه­‌ی سقوط‌هاست .اینکه می‌بینی بعضی افراد بی‌عقلی می‌کنند و به کارهای عجیب و غریب دست می‌زنند به همین دلیل است. حالا بالاخره می‌خواهی سیم را ببُرم یا نه؟ » می‌گویم:« چاره‌­ای نیست، نمی‌توانم برای همیشه همین‌جا بمانم. ببُر». آسانسور سقوط می‌کند و به سرعت پایین می­‌رود. از همه چیز می‌گذرد. از طبقات، از دوستانم و حتی از زمین. به پایین نگاهی می‌کنم. چیزی جز تاریکی نمی‌بینم. سقوط شدیدتر از این­‌حرف­هاست. سقوط به تارکیست. تاریکیِ عمیق. آنچنان عمیق که باعث می‌شود ناگهان از خواب بیدار شوم. اما نه از ترس بلکه از ناراحتیِ محض.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۹
بی نام

نظرات  (۱)

یه زمانی عاشق تاریکی بودم
اما حالا از هر نوعیش میترسم ....
پاسخ:
خیلی وقتا توی تاریکی زندگی میکنیم اما ازش میترسیم. داستان عجیبیه.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی