بی نام

دچار تناقض شدید

بی نام

دچار تناقض شدید

یار همیشگی

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۰:۵۲ ب.ظ

-     در یکی از روزهای بچگیم که با شیطنت های عجیب و غریب می‌گذشت، با کنجکاوی نظاره­‎گر وسایل خواهرم بودم و بعضی از آن‌ها را مصادره میکردم که خواهرم سر رسید. وقتی خواهرم سر رسید سریع خودم را به کار دیگری مشغول کردم تا نفهمد که دوباره رفته‌ام سراغ وسایلش. البته مثل بارهای قبل باز هم فهمید ولی این‌­دفعه دعوایم نکرد. لبخندی زد و دستم را گرفت و روی سینه­‌ام قرار داد. گفت:« ببین یکی داره در میزنه.»  من هم که تا به حال اصلا توجهی به این پدیده نداشتم این قضیه را باور کردم و با تعجب گفتم:« کی؟» گفت:« یه فرشته­ای در میزنه.میخواد بیاد بیرون.»  از شدت تعجب چشمانم گرد شد.تصور چنین چیزی که فرشته­ای بخواهد از درون بدنم بیرون بیاید واقعا برایم سخت بود. برای همین علاوه بر تعجب، ترس هم بر من چیره شد. وقتی خواهرم دید که ترسیده­‌ام لبخندش به خنده‌ای تبدیل شد و گفت:« نترس.تا وقتی بترسی فقط در میزنه،بیرون نمیاد.این فرشته خیلی دوسِت داره.اصلا دلش نمیاد بترسونتت.»

روزها گذشت و زمان ما را بزرگ کرد. آن فرشته هنوز هم در می‌زند. البته آرام­تر از قبل در میزند. فکر کنم کمی خسته شده است. اما بی­‌وفایی نکرده و هنوز هم در می‌زند. گاهی وقت ها دوست دارم در را باز کنم تا این یار وفادار را ببینم. این یار همیشگی که هیچ‌وقت تنهایم نگذاشته را. گمان کنم خیلی بزرگ شده است. نمی‌دانید چقدر دلم برایش تنگ شده.


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۷
بی نام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی