بی نام

دچار تناقض شدید

بی نام

دچار تناقض شدید

نمی‌دانم

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ

از آن روزهایی که بحث­‌هایمان شاید تا یک­‌ساعت بعد از کلاس هم ادامه داشت هیچ چیز یادم نمانده. اما جلسه­‌آخر را خوب به یاد دارم. مثل همیشه سر به زیر افکنده بودید و سریعاً قدم می‌زدید. انگار می‌خواستید از کسی فرار کنید.از چه کسی؟ نمی‌دانم. می‌گفتید:« هیچ وقت یاد نگرفته­‌ایم در پاسخ به سوالی که جوابی برای آن نداریم ، "نمی‌دانم" بگوییم. همیشه باید چیزی بگوییم. همیشه یاد گرفته­‌ایم یک حرفی بزنیم. فکر می‌کنیم علامه دهریم. »  ناگهان نگاه‌تان را به طرفم چرخاندید. نگاهی از سر دلسوزی و دل‌نگرانی، از سر درد. مانند نگاه مادر به فرزند. لب گشودید و آرام و شمرده شمرده گفتید:« برخلاف جریان جامعه حرکت کردن سخت است و دوام آوردن بسیار مشکل. این چیزها را به تو می‌گویم چون دلم برایت می‌سوزد.» در آن لحظه اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد که این آخرین باری‌ست که شما را می‌بینم. هیچ وقت نگفته­‌بودید حال و روزتان خوش نیست.

کاش بودید و می‌دیدید در برابر سوال‌هایی که پاسخ‌شان را نمی‌دانم به راحتی می‌گویم نمی‌دانم.من "نمی‌دانم" گفتن‌هایم را مدیون شما هستم."نمی‌دانم" هایی که در بعضی مواقع بهترین پاسخ ممکن است و معجزه می‌کند. و چقدر خوب شد که نیستید حال این روزهایم را ببینید. تازه این روزهاست که حرف­‍‌هایتان برایم قابل درک شده . این روزها سر به زیر و سریع قدم برمیدارم.انگار می‌خواهم از کسی فرار کنم. از که؟ نمی‌دانم. راستش را بخواهید این روزها خیلی دلم برای خودم می‌سوزد.انگار حا­ل­‌ و روزم خوش نیست. چرا؟ نمی‌دانم. اصلاً هیچ‌ چیز نمی‌دانم.

استاد عزیز، برای شادی روحتان دعا میکنم.

پ.ن: تازه ارتباط بخش اول و دوم صحبت‌های استاد رو فهمیدم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۲/۱۶
بی نام

نظرات  (۱)

روحش شاد!!
پاسخ:
روح همه رفتگان شاد.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی